خرید بک لینک

اتفاقات نا امید کننده پشت هم، انرژیم رو مکیدن

الان که بهش فکر میکنم چه آنرمال بودن

عصر هم دوره جدید ماهانه ام شروع شد. زود تا درد شدید نشده رفتم حموم ولی نه حموم حالمو خوب کرد نه سالاد ماکارونی نه حتی بستنی

الان بسیار درد دارم جوری که اگه بهش توجه کنم احساس شکنجه شدن، زایمان و روانی شدن میکنم گرمم هست

درد جانکاه رحم

امروز داداشم یه جاکلیدی دلبر شکل موتور بهم داد، مثل چیزای عتیقه میمونه. بی شک یه روز سوییچ موتورم رو میندازم توش

به دیزی پیام دادم گفتم برام جاسوییچی بخر و گفت دهم با اولین حقوقم برات میخرم و اونجا لبخند واقعی روزم بود

اما الان یه هاله بنفش تیره ناامیدی دورم میبینم. اصلا هم تمایلی به لبخند زدن ندارم

خودمو میسپرم دست کتاب، چراغ خواب، منیزیم، بابونه های دیزی و یه بیکلام ناز

فردا روز بهتریه مگه نه؟ و حتما حس لبخند زدن میاد، مطمئنم

برچسب: نویسنده: reihana تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 1:00

صفحه بندی